داستان کوچ بومیان مس سرچشمه

خرید بک لینک

چالشهای جابهجایی بومیان

چالش های جابه جایی بوميان

گروه تاریخ و اقتصاد: بخش دوم از یادداشت رضا نيازمند، معاون وزیر اقتصاد در دهه چهل و بنيانگذار شرکت ملی مس ایران را می خوانيد. در شماره پيشين روایت شيرین و شنيدنی نيازمند از چگونگی کشف این معدن ارزشمند و نوع برخورد با مردمی که در نهایت فقر و سختی در این نقطه دورافتاده زندگی می کردند، منتشر شد. در اینجا چگونگی شروع به کار و فعاليت گروه عمرانی ارائه شده است:

بالاخره به تهران رسيدم. فردای آن روز مشاور حقوقی خودم را ماموریت دادم که برود و مطالعه کند که قوانين کشوری و خصوصا قوانين سازمان برنامه چه راه حلی برای افرادی چون بوميان مس سرچشمه در نظر گرفته است و اختيارات و محدودیت های من در این باره چيست. دو روز بعد مشاور حقوقی قانون مربوط به «تصاحب املاکخصوصی مردم برای امور عمرانی»رابرایمن آورد.

در این قانون نوشته شده بود که هرگاه برای اجرای یک طرح عمرانی لازم شود که ملک شخصی یا گروهی تصاحب شود ابتدا باید با صاحبان ملک مذاکره شود و با توافق طرفين ارزش آن ملک تعيين و پرداخت و آنگاه آن ملک برای اجرای آن طرح عمرانی به کار گرفته شود.

اگر صاحب یا صاحبان آن ملک بر سر قيمت ملک به توافق نرسيدند باید تعيين ارزش ملک به کارشناس سازمان برنامه یا کارشناسان وزارت دارایی محول شود و قيمت اعلام شده کارشناس مورد عمل قرار گيرد.

با توجه به این قانون، نامه ای به سازمان برنامه نوشتم که کارشناسان خود را برای ارزیابی املاک بوميان سرچشمه معرفی کنند. چند روز بعد سه نفر کارشناسی که سازمان برنامه تعيين کرده بود در دفتر من حاضر شدند.

تلاش برای ارتقای زندگی بوميان سرچشمه

من داستان بوميان سرچشمه را برایشان شرح دادم و گفتم که این بوميان قرن ها در بالای کوه هایی که بين رفسنجان و سيرجان قراردارد، در ارتفاع شش هزار پا زندگی کرده اند. آنها در کپر هایی که خود ساخته اند و ارزشی ندارد خانه کرده اند، یگانه چيزی که دارند درخت گردو است که می گویند مال ما است، برخی یک یا دو درخت و برخی بيشتر دارند. زمين هایی هم دارند که کشت می کنند، ولی ثبت اسناد هنوز به آن ناحيه نرفته و کسی سند مالکيت ندارد. تمام این بوميان در نهایت فقر زندگی می کنند، ولی به نظر می رسد که در آرامش زندگی می کنند و من نمی خواهم این آرامش آنها را به هم بزنم.

بعد به این کارشناسان گفتم که من نمی دانم در آن نقطه دورافتاده شما چگونه می خواهيد برای یک درخت گردو یا یک قطعه زمين که در آن کشت می کنند قيمت بگذارید، ولی سفارش من این است که هر قيمتی که شما در نظر گرفتيد، سه برابر کنيد تا کسی شاکی نباشد. اميدوارم آنها با رضایت آنچه را دارند به ما بفروشند و خودشان با پولی که می گيرند به سيرجان یا رفسنجان بروند و بتوانند آنجا زندگی کنند.

مشاور حقوقی من با این سه کارشناس به سرچشمه رفتند. نام تمام ساکنان بومی سرچشمه نوشته شد و هرچه داشتند اعم از کپر و درخت گردو و زمين ارزیابی شد و اعداد ارزیابی سه برابر شد و اعلام شد که هرکس مایل است بياید املاک خود را تحویل دهد و قيمت ارزیابی شده ملک خود را بگيرد و محل را به نماینده مس سرچشمه تحویل دهد. حدود یک سوم از ساکنان که معمولا مجرد و مرد بودند آمدند و پولشان را نقد گرفتند و زمينشان را تحویل دادند و رفتند.

بقيه اعتراض کردند که پولی که به آنها می دهند کم است و آنها نمی توانند با این پول در شهر ها زندگی کنند.

حق با آنها بود. من تصميم گرفتم که محلی پيدا کنم تا این گروه را به آن محل کوچ دهم و جوانان آنها را در معدن به کار بگيرم.

مشاور حقوقی من با چند نفر از اهالی رفسنجان ماموریت پيدا کردند که بين معدن و خاتون آباد که در شرق معدن بود بگردند و ناحيه مناسبی که آب و زمين خوب داشته باشد پيدا کنند. آنها پس از چند روز جست وجو گزارش دادند که یک ده خراب پيدا کرده اند که حدود10 تا 15 کيلومتر از محل سکونت بوميان (به طرف خاتون آباد) فاصله دارد و از لحاظ ارتفاع از سطح دریا هم خيلی از محل بوميان مناسب تر است و یک قنات کم آب مخروبه هم دارد. من به این ده رفتم. محل جالبی بود. فوری دستور خرید این ملک را دادم. به زودی، مالک این ده را پيدا کردند و آن را به نام شرکت مس سرچشمه خرید.

استخدام یک مهندس کشاورزی برای سرپرستی ده

من با دانشکده کشاورزی کرج آشنا بودم، نزد رئيس دانشکده رفتم و گفتم که یک فارغ التحصيل دانشکده کشاورزی کرج را که اهل سيرجان و یا رفسنجان بوده و کارنامه خوبی داشته باشد برای من پيدا کنيد تا استخدام کنم. او بلافاصله گفت یک فارغ التحصيل بسيار خوب اهل سيرجان را می شناسم. قرار شد او را پيدا کند و به دفتر من بفرستد.

یک هفته بعد آن جوان به دفتر من آمد. ظواهر او بسيار برازنده بود، پيشنهاد من را قبول کرد که اداره این ملک را به عهده بگيرد. به او گفتم به آن ده برو و ببين چه برنامه ای می توانی بریزی که تمام بقيه ساکنان بومی سرچشمه را به این دهکده منتقل کنيم، برایشان خانه بسازیم و زمين بدهيم تا کشاورزی کنند. شرکت مس تمام توليدات آنها را خواهد خرید. خلاصه اینکه اداره این ده و اداره این بوميان را به او دادم. به نظر مرد لایقی می آمد، مدیر دانشکده کشاورزی کرج هم بسيار او را تایيد کرد.

چند روز بعد، این مهندس کشاورزی با یک برنامه عمرانی جهت عمران آن روستا در اتاق من بود. طرح او از همه جهت خوب بود. اولين اجازه ای که می خواست استخدام یک مقنی (چاه کن) بود تا قنات ده را لاروبی کند. دوم یک معمار خوب که چند خانه در آنجا بسازد و استخدام چند کارگر که زمين ها را تسطيح کنند، سنگ خورده آنها را بردارند و برای کشت و درختکاری آماده کنند.

تمام تقاضاهای او را انجام دادم و یک عدد جيپ لندروور هم برای رفت وآمدش خریدم و به خودش اختيار دادم که به هر ترتيب که می تواندیک جاده اتومبيل رو بين آن ده و معدن بکشد.

در ضمن نقشه ای کشيدیم که برای بوميان سرچشمه که هنوز محل سکونت خود را ترک نکرده بودند محل سکونتی بسازد و آن عبارت بود از چند بلوک ساختمانی که هر بلوک سه پله از زمين بالاتر بود تا آب باران و برف داخل خانه ها نشود. روی هر بلوک یک راهروی عمومی بود و ده دستگاه اتاق سه متر در پنج متر چسبيده به هم ساخته می شد. مانند قطار، جلوی تمام ساختمان ها یک راهرو سقف دار بود که برف و باران داخل این راهرو نشود و رفت و آمد به اتاق ها آسان باشد.

هر اتاق دو قسمت داشت: قسمت اول، اتاقی سه متر در چهار متر که محل نشيمن بود. این اتاق نشيمن با یک در به راهرو عمومی وصل می شد. در قسمت آخر این اتاق یک انباری بود که یک متر در چهار متر مساحت داشت و محل قرار دادن لوازم و رختخواب بود.

گوشه اتاق یک اجاق بود که آتش آن در زمستان با شاخه درختان تامين می شد. این اجاق هم گرمای اتاق را تامين می کرد و هم می شد که روی آن غذا پخت و چای درست کرد. در آخر این راهرو ها چند توالت و چند حمام دوش ساخته شد و یک موتور ژنراتور هم برق همه را تامين می کرد. برای پوشش سقف این بنا ها که در اثر برف و باران چکه نکند، ورقه های پيش ساخته قير و گونی (ایزوبام) که در تهران ساخته می شد، خریداری و به دهکده فرستاده شد.

از این سکو ها سه عدد ساخته شد که می شد روی هم سی خانوار را در آن جای داد. مهندس کشاورزی این نقشه را با کمک چند بنا و کارگر سيرجانی با قيمت بسيار نازل و در مدت بسيار کوتاه ساخت.

در ضمن آقای مهندس کشاورزی برای خودش هم یک خانه مستقل سه اتاق خوابه ساخت تا پدر و مادرش هرموقع خواستند نزد او بيایند و یک اتاق تميز و مرتب هم هميشه داشت تا بازدیدکنندگان از ده را در آنجا پذیرایی کند.

او در مدت کوتاهی با کمک یک مقنی چشمه ده را چنان لاروبی کرد که آب آن بيش از 10 برابر شد. زمين قابل کشاورزی آنجا را هم تقسيم بندی و آماده برای کشت کرد. آنگاه به من اطلاع داد که آماده برای پذیرش بوميان مس سرچشمه است.

من مشاور حقوقی خود را به محل سکونت بوميان فرستادم تا بوميان را به تدریج به دهکده ای که برای اسکان آنها ساخته شده بود منتقل کند. انتقال از افرادی شروع شد که با تخليه محل سکنای خود رضایت داشتند، به زودی که محل سکنای بوميان تخليه می شد.

تعداد بيشتری برای رها کردن کپر ها و مهاجرت آماده می شدند کمتر از یک ماه طول کشيد تا محل سکومت بوميان به کلی تخليه شد و ساکنان آن در خانه هایی که برایشان ساخته شده بود سکنی کردند.

آغاز برنامه های مس سرچشمه

بيش وکم در همين موقع بود که استخدام کارمند و تاسيس ادارات مس سرچشمه در کرمان و رفسنجان آغاز شد. پيدا کردن محل کار و استخدام کارمند در کرمان به آسانی صورت گرفت. نزدیک ترین شهر به سرچشمه رفسنجان و سيرجان بود. راه سيرجان به معدن صعب العبور بود، ولی راه رفسنجان به معدن گرچه دورتر بود، ولی یک راه مالرو به طول حدود 55 تا 60 کيلومتر وجود داشت که یک پيمانکار محلی مشغول تعریض و تسطيح آن شد. به این ترتيب رفسنجان محل موقت اداری مس سرچشمه شد. هرچه خانه قابل سکونت بود کرایه و تعمير کردیم، چند ساختمان برای ادارات و چند ساختمان برای سکونت موقت کارمندان آماده شد. در محل معدن مشاور امور ساختمانی ما مهندس «عزیز فرمانفرمائيان» بود. او نقشه شهر جدیدی را برای کارکنان مس سرچشمه می کشيد و پيمانکاران را برای ساخت خانه های مسکونی و ساختمان ادارات مس سرچشمه انتخاب می کرد و به این ترتيب کارهای ساختمانی وسيعی در محل سرچشمه شروع شد. در این موقع ورود کارکنان آناکاندا هم آغاز شد. آنها موقتا در رفسنجان اسکان داده شدند و به تدریج که خانه سازی در سرچشمه پيشرفت می کرد، آنها هم به سرچشمه منتقل می شدند.

اتمام اسکان بوميان در دهکده جدید

پس از اتمام ساخت محل زندگی بوميان و انتقال آنها به دهکده جدید، مشاور حقوقی من برای بوميان توضيح می داد که تمام سالخوردگان که در این ده سکنی کرده اند، علاوه بر پول مختصری که از واگذاری ملکشان گرفته اند به آنها که زوج هستند (یعنی یک مرد با همسر سالخورده اش) ماهی 500 تومان و آنها که مجرد هستند ماهی 300 تومان مستمری پرداخت خواهد شد. تمام فرزندان این بوميان که در سن کارکردن بودند در معدن به کار مشغول شدند. به یاد دارم که مزد یک کارگر ساختمانی در تهران روزی20 تومان بود. حقوق این کارگران هم روزی 20 تومان تعيين شد.

برای تمام فرزندان کوچک تر از 16 سال مدرسه شبانه روزی سواد آموزی پنج کلاسه ساخته شد. اینها طبق برنامه ای که برایشان نوشته شد طی این پنج سال به خوبی قادر به نوشتن و خواندن و چهار عمل اصلی جمع و تفریق و ضرب را می آموختند.

برای پسران، پس از گذشت پنج سال سوادآموزی، مدرسه کارآموزی شبانه روزی تاسيس شد تا بنایی، لوله کشی، سيم کشی و جوشکاری بياموزند و برای دختران پس از گذشت پنج سال دوره سوادآموزی، مدرسه شبانه روزی کارآموزی دخترانه تاسيس شد تاآشپزی، خانه داری، پرستاری و کار در هتل و درمانگاه بياموزند.

بوميانی که حاضر به ترک محل زندگی شان نشدند

به این ترتيب مهاجرت بوميان به این دهکده و اسکان آنها و نام نویسی فرزندانشان در مدارس آغاز شد. هر روز چند خانواده آماده می شدند، پول املاکشان را می گرفتند و با کاميون به دهکده جدید نقل مکان می کردند. تا اینکه چند خانواده حاضر به مهاجرت نشدند.

آنها می گفتند که قبر پدر یا مادرشان آنجا است و حاضر نيستند که آنها را ترک کنند. مشکل عجيبی شده بود. آنها 6 یا 7 خانواده بودند.

من آنچه در توان داشتم برای آنها فراهم کرده بودم ولی برای مشکلی که آنها ارائه می کردند، راه حلی نداشتم مادام که آنها محل را تخليه نمی کردند، راه اندازی معدن ميسر نبود.

به یاد آوردم روز اول که به محل بوميان رفته بودم به خودم تذکر داده بودم که «تو وظيفه داری به هر صورت که شده تامين زندگی بهتر برای این بوميان را تا روزی که زنده هستند - هرگز از یاد نبری و استخراج تن ها مس و به دست آوردن ميليون ها دلار نباید تورا لحظه ای از این وظيفه غافل کند.» اکنون بوميان به محل جدید رفته و زندگی بهتری برای خودشان و فرزندانشان تامين شده چگونه می توانم، این آخرین مشکل را برای این چند خانواده حل کنم؟ انتقال با زور ژاندارمری اصلا جالب نبود.

دعوت از یک روحانی

با یکی از دوستانم که تجربه زیادی از زندگی داشت، موضوع را در ميان گذاشتم. او پس از یک روز تفکر پيشنهاد کرد که یکی از روحانيون سيرجان را دعوت کنم که بياید و با این چند نفر صحبت کند و نظر شرعی بدهد که انتقال قبور پدر و مادر این خانواده ها ایراد مذهبی ندارد و به آنها تفهيم کند که شرکت مس می تواند این کار را انجام دهد و بعد اگر این چند نفر باز هم راضی نشدند، آنها را بازور به دهکده جدید منتقل کنند.

دیدن شخصی با لباس روحانيت کار خود را کرد، کارگران ما، باقيمانده استخوان های اموات را در جعبه های چوبی جدا گانه که ساخته بودیم، قرار دادند و روی آن جعبه ها نام متوفی را نوشتند و یکی بعد از دیگری اموات را به نزدیکی دهکده جدید بردند و در قبر ها جا دادند معترضان هم ناچار شدند که به دهکده جدید بروند. گرچه صدای گریه و زاری این 7-6 نفر هنوز در گوشم باقيمانده و آزارم می دهد، ولی وقتی به رفاهی که برای این قوم مهيا کردم فکر می کنم، کمی آرام می شوم.چند ماه گذشت. افرادی که به این دهکده منتقل شدند، همه خانه دار شدند. همه جوان های بيش از 16 سال در معدن به کار گمارده شدند همه جوانان زیر 16 سال به مدرسه شبانه روزی سپرده شدند، برای همه افراد مسن که بيش از 50 سال داشتند مستمری پرداخت شد (اگر زن و شوهر با هم بودند ماهی 500 تومان و اگر مجرد بودند ماهی 300 تومان). حمام و سلمانی مجانی و لباس اونيفورم (شبيه به لباس آبی رنگی که مائو برای چينی ها متداول کرده بود) برای همه تهيه شد و پوشيده بودند. این عوامل موجب شد که به مرور زمان چهره های سياه و اندام های لاغر آنها تغيير کند.

سر های با موی کوتاه و لباس های مائویی و اندامی که غذای کافی خورده و چهره هایی که از سياهی آن کاسته شده و از همه مهم تر اختلاط و امتزاج آنها با دیگر قوم ها که از نقاط دیگر ایران به معدن آمده بودند، نژادی بهتر را به وجود آورد که آتيه بهتری برای آنها پيش بينی می کرد، این بهبود موجب آرامش من می شد.

مستمری بومیان، دستمزد کارگران

مستمری بوميان، دستمزد کارگران

گروه تاریخ و اقتصاد: آنچه می خوانيد بخش سوم (پایانی) یادداشت رضا نيازمند، معاون وزیر اقتصاد در دهه چهل و بنيانگذار شرکت ملی مس ایران است که در این بخش چگونگی پرداخت دستمزدها و مستمری به بوميان سالخورده و تدابير مهندس وی در رفع مشکلات عمرانی و ... بررسی شده است:

نگرانی از جلوگيری پرداخت مستمری به سالخوردگان در دل من یک نگرانی وجود داشت و آن این بود که وقتی من این شغل را ترک می کنم جانشين من ممکن است، حقوق مستمری که من بدون کسب مجوز برای بوميان سالخورده برقرار کرده بودم، پرداخت نکند و بگوید این پرداخت ها بدون مجوز دولت انجام گرفته و غيرقانونی است و حداقل اینکه جلوی این پرداخت ها را بگيرد. ناچار دنبال راه حلی برای این کار می گشتم.

در محل معدن، طبق قرارداد با شرکت آناکاندا، کارهای معدن آغاز شده بود. عزیز فرمانفرمائيان و دستگاه مجهزی که داشت نقشه شهر مسکونی سرچشمه را تهيه کرده بودند، چندین پيمانکار مشغول ساخت شهر مسکونی بودند. عمليات معدنی هم تازه آغاز شده بود.

همه این فعاليت ها سيمان احتياج داشت. اوپک تازه تاسيس شده بود و درآمد نفت ایران از بشکه ای چند سنت به بشکه ای چند دلار بالا رفته بود. به دستور نسنجيده شاه برنامه های عمرانی یک مرتبه دو برابر شده بود. سفارش های خارجی مدیران طرح های عمرانی دو برابر شده بود. کشتی های حامل ماشين آلات سفارش داده شده به خارج –خليج فارس را پر کرده بودند– بنادر ایران نمی توانست این همه کالا را ترخيص کند. کشتی ها باید چهار ماه انتظار بکشند تا بتوانند پهلو بگيرند و بار خود را تخليه کنند.

برنامه های عمرانی که دو برابر شده بود همه سيمان می خواستند سيمان توليدی در داخل کشور نایاب شده بود. نيروی هوایی ارتش برای ساخت پایگاه های خود خصوصا پایگاه بزرگ چا بهار تمام توليدات کارخانه سيمان کرمان را در اختيار گرفته بود.

تهيه سيمان سدی شده بود که جلوی پيشرفت تمام برنامه های عمرانی منجمله کارهای مس سرچشمه را می گرفت.

من نمی توانستم مانند سایر مدیران طرح های عمرانی دست روی دست بگذارم و کار ها را تعطيل کنم تا دولت برای سيمان چاره ای بيندیشد.

بلا فاصله معاون خودم مهندس باقر کيا را آماده کردم که برود و برای ما از کشور های خاور دور سيمان بخرد.

من سال ها نماینده ایران در سازمان بهره وری آسيا بودم. این سازمان را چهارده دولت آسيایی (منجمله ایران) تاسيس کرده بودند و من چندین سال نماینده ایران در این سازمان بودم دو سال هم ریاست این سازمان را به عهده داشتم. این رفت و آمد ها موجب شده بود که باعده زیادی از مدیران موثر این 14 کشور آسيایی آشنا شوم.

از موقعيت استفاده کردم و مهندس باقر کيا را کتبا به همه این افراد معرفی کردم و خواهش کردم در خرید سيمان به او کمک کنند.

مهندس کيا مسافرت خود را آغاز کرد. از این کشور به آن کشور. او منظم به من تلفن می کرد و مذاکراتش را با نمایندگان این کشور ها شرح می داد. متاسفانه هيچ کدام از این کشور ها سيمان اضافی برای فروش به ایران نداشتند.

مهندس کيا آماده برگشت بود که من به یاد کشور آفریقای جنوبی افتادم. روابط سياسی ایران و آفریقای جنوبی بسيار خوب بود و سفير ایران در آفریقای جنوبی هم (دکتر احمد تهرانی) از منسوبين و دوست دیرینه من بود. بلافاصله به مهندس باقر کيا گفتم که به آفریقای جنوبی برود و از دکتر تهرانی کمک بخواهد.

نامه ای در این زمينه به دکتر تهرانی نوشتم. او هم با مقامات دولت آفریقا مذاکره کرد، گفتند که سيمان دارند و آماده فروش به ایران هستند. مهندس کيا به آفریقا رسيد و من ميزان سيمانی که باید بخرد به او اطلاع دادم قرارداد خرید سيمان بدون اشکال منعقد شد.

خوشبختانه دکتر احمد تهرانی خود در انگلستان حقوق خوانده بود و توانست قرارداد مناسبی با مقامات آفریقای جنوبی منعقد کند.

مهندس باقرکيا با موفقيت مراجعت کرد و به زودی کشتی های آفریقای جنوبی مملو از سيمان یکی بعد از دیگری به بندر عباس رسيدند و متوجه شدند که حداقل چهار ماه باید در خليج فارس در انتظار بایستند تا بار خود را تخليه کنند.

در چنين حال و احوالی اگر سيمان های خریداری شده ما بلافاصله از کشتی تخليه و به محل مصرف حمل نمی شد تمام تبدیل به سنگ می شد و به درد هيچ کاری نمی خورد.

من هم بسيار نگران بودم حالا که خرید سيمان با موفقيت انجام شده و کشتی های حامل سيمان یکی بعد از دیگری عازم خليج فارس شده اند نه امکان دسترسی به بندر بود تا تخليه شوند و نه امکان نگهداری سيمان وجود داشت.

در مس سرچشمه من کارمند لایقی به نام مسعود قراچه داغی داشتم که پس از فوت پدرش ناچار شده بود دروس دانشگاهی خود را نيمه تمام رها کند و به پيمانکاران راه و ساختمان در نواحی گرمسير جنوب ایران بپيوندد، جاده بسازد، پل بزند و کارهای سخت را قبول کند تا بتواند هزینه زندگی خانواده و تحصيل برادرش را تامين کند. این سختی ها او را فولاد آبدیده کرده بود.

من او را به بندر عباس فرستاده بودم تا دفتر و انباری بسازد و ماشين آلات مس سرچشمه را که سفارش داده شده بودیم ترخيص کند و به معدن بفرستد. حال تخليه سيمان ها هم به کارش اضافه شده بود.

در این ميان شخصی به نام رضا خاکی در تهران به من مراجعه کرد که استخدام شود. خيلی خوش لباس بود و ادعا می کرد که در هر شرایط سختی می تواند کار کند. به او گفتم که تو را استخدام می کنم ولی بدان که کار دشواری خواهی داشت، آن هم در بندرعباس، زیر آفتاب داغ. گفت حاضرم مرا امتحان کنيد.

او را استخدام کردم و نزد مسعود قراچه داغی فرستادم و تلفنی به او گفتم که این آدم خيلی از خودش راضی است او را امتحان کن شاید خوب از کار درآید.

حال که کار تخليه سيمان به کار اصلی قراچه داغی اضافه شده بود او هم این کار را به عهده رضا خاکی گذارد تا امتحانش کند.

چند روز بعد قراچه داغی تلفن کرد که این آقا وقتی که مسووليت تخليه سيمان ها و حمل آنها را به معدن به او دادم چمدانش را باز کرد و یک لباس کار اتو کرده از آن بيرون آورد و پوشيد و بلافاصله دست به کار شد. این آقا مبتکر هم بود در انتظار نماند تا آش را بپزند و جلوش بگذارند و بگویند بفرما....

اولين ابتکاری که او کرد، ساخت یک اسکله سيار بود. مقدار زیادی الوار های 2 متری خرید آنها را باکابل های آهنی به هم متصل و روی دریا رها کرد. این اسکله سيار روی آب مواج و شناگر بود و می توانست از بين کشتی هایی که در انتظار تخليه بودند رد شود و به کشتی های سيمان ما برسد. لازم نبود که کشتی های ما در نوبت باشند تا نوبت تخليه آنها برسد. بلکه در حقيقت اسکله سيار ساخت این آقا بود که ساحل را به کشتی سيمان وصل می کرد.

تصميم دوم که این جوان گرفت این بود که ساعت کار کارگران را از روز به شب منتقل کرد. کارگران شيفت اول ساعت پنج بعد ازظهر مشغول کار می شدند آنها هفت ساعت کار می کردند تا نيمه شب آنگاه شيفت دوم شروع می شد تا ساعت هفت صبح که کار تعطيل می شد.

دستمزد کارگران کارمزدی بود نه روزمزدی و ارتباط داشت به تعداد کيسه سيمان که تخليه می کنند و دستمزد ها همان روز پرداخت می شد.

اغلب کارگران دو شيفت کار می کردند. وقتی که از دور نگاه می کردی کارگران مانند مورچه هایی بودند که دنبال هم هر کدام یک کيسه سيمان بر پشت به سرعت روی اسکله به سمت ساحل در حرکت بودند.

اداره ترخيص شرکت مس سرچشمه با ابتکار و همت همين آقای رضا خاکی اداره ای شد که توانست تمام سيمان های خریداری شده را بدون اینکه کشتی های ما در انتظار نوبت بایستند، تخليه و در انبار بندرعباس ذخيره کند. (بعد ها آقای خاکی به مقامات بالایی در مس سرچشمه ترقی کرد)

حالا سيمان حاضر شد ولی هنوز کارها در معدن سرچشمه آنقدر پيشرفت نکرده بود که بتوان این همه سيمان را قبل از اینکه سنگ شوند مصرف کرد.

من شنيده بودم که نيروی هوائی ارتش پایگاه بسيار بزرگی در چابهار در دست ساخت دارد و دولت کارخانه سيمان کرمان را برای احتياجات نيروی هوائی تخصيص داده ولی توليد کارخانه سيمان کرمان برای رفع احتياجات نيروی هوائی کافی نيست و نيروی هوائی از برنامه اش عقب افتاده است. فوری به نزد او رفتم و پيشنهاد دادم که سيمان ما را که در بندرعباس آماده است بخرد و به جای آن سهميه سيمان کرمان را در آتيه بما بدهد. فرمانده نيروی هوائی چنان خوشحال شد که گفت تو ناجی من هستی. اگر تو نبودی آبروی من می رفت. در این معامله ما هر کيسه سيمان را 10 درصد بيشتر از قيمت تمام شده فروختيم و چند ميليون تومان سود به دست آوردیم.

یادم هست که همان روز ها دکتر اقبال، مدیرعامل شرکت نفت، به من تلفن کرد و گفت: «دیشب در دربار مهمانی بود من پشت شاه ایستاده بودم که شهرام پسر اشرف پهلوی که افسر نيروی دریائی و فرمانده نيروی هو ور کرافت در خليج فارس بود جلو آمد و گزارش اسفناکی از وضع کشتی هایی که بار برای ایران می آوردند به اطلاع شاه رساند که آنها باید چند ماه در خليج فارس انتظار بکشند، مبالغ بسياری جریمه بگيرند تا بارشان را تخليه کنند و در آخر گفت که فقط کشتی هایی که سيمان برای یک شرکت دولتی می آورند بلافاصله که نزدیک بندر عباس می رسند یک اسکله چوبی به آنها نزدیک می شود و تمام بار آن را در کوتاه ترین مدت تخليه می کند. شاه گفت می دانم این کار رضا نيازمند است.»

حل مشکل پرداخت مستمری به بوميان

وقتی که کار تحویل سيمان ها به نيروی هوائی به راه افتاد به رئيس حسابداری خودم دستور دادم که یک حساب مخصوص در بانک ملی برای پرداخت مستمری بوميان مسن در سرچشمه، در بانک ملی باز کند و این 10 درصد سودی را که از فروش سيمان به نيروی هوائی ارتش حاصل می شود به آن حساب بریزد و مستمری سالخوردگان را هم از آن حساب پرداخت کند تا دیگر موضوع مجوز پرداخت مستمری هرگز مطرح نشود.

بدین ترتيب اعتبار لازم برای پرداخت حقوق مستمری این افراد از محلی خارج از وجوهی که سازمان برنامه به شرکت مس سرچشمه می داد تامين شد و خيال من هم راحت شد که بعد از من کسی نخواهد توانست جلوی این پرداخت را بگيرد.

این بود داستان انتقال بوميان سرچشمه که در خانه های جدیدشان به راحتی اسکان پيدا کردند و نه تنها تا آخر عمر حقوق مستمری ماهانه گرفتند بلکه روزها در زمين کوچکی که آن مهندس کشاورزی در اختيارشان گذارده بود سبزی کاری و مرغ داری می کردند و آشپزخانه معدن تمام محصولات و تخم مرغ های آنها را می خرید.یک بهداری با پزشک و داروی مجانی هم در اختيار آنها بود. فرزندان بزرگ تر از 16 سال آنها همه در معدن به کار گرفته شدند و در خانه های کارگری سکنی کردند. فرزندان کمتر از 16 سال آنها هم همه در مدارس شبانه روزی معدن مشغول تحصيل بودند.اکنون پنجاه سال از آن روزها می گذرد، بوميان تا آخر عمرشان در آنجا زندگی کردند و فرزندانشان با بقيه کارکنان مس سرچشمه آميختند و دیگر خاطره ای از بوميان مس سرچشمه و زندگی رقت بار آنها باقی نمانده است.

و الباقيات الصالحات خْيٌر عْند ربك ثَوابا.

(کهف 46)


برچسبها: معدن مس سرچشمه, رضا نیازمند, داستان کوچ بومیان مس سرچشمه, مس سونگون, روستای سونگون sungun سونگون سسی...

ما را در سایت sungun سونگون سسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 0:06

صفحه بندی